دفتر اول مثنوی:

علت عاشق ز علت ها جداست *** عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است *** عاقبت ما را بدان سر رهبر است

هرچه گویم عشق را شرح و بیان *** چون به عشق آیم خجل باشم از آن

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت *** شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

*****************

عشق هایی کز پی رنگی بود *** عشق نبود عاقبت ننگی بود

عشق آن زنده گزین کو باقی است *** کز شراب جان‌فزایت ساقی است

عشق آن بگزین که جمله انبیا *** یافتند از عشق او کار و کیا

تو مگو ما را بدان شه بار نیست *** با کریمان کارها دشوار نیست

*****************

هرچه جز عشق خدای احسن است *** گر شکرخواری است آن جان کندن است

علم و حکمت زاید از لقمه‌ی حلال *** عشق و رقت آید از لقمه‌ی حلال

*****************

دفتر دوم مثنوی:

آتشی از عشق در جان بر فروز *** سر به سر فکر و عبارت را بسوز

ملت عشق از همه دین ها جداست * عاشقان را ملت و مذهب خداست

ناف ما بر مهر او ببریده‌اند *** عشق او در جان ما کاریده‌اند

احمدا اینجا ندارد مال سود *** سینه باید پر ز عشق و درد و دود

ور بود صورت حقیر و ناپذیر *** چون بود خلقش نکو در پاش میر

صورت ظاهر فنا گردد بدان *** عالم معنی بماند جاودان

چند بازی عشق با نقش سبو *** بگذر از نقش سبو رو آب جو

صورتش دیدی ز معنی غافلی *** از صدف دری گزین گر عاقلی

این صدف های قوالب در جهان *** گرچه جمله زنده‌اند از بحر جان

لیک اندر هر صدف نبود گهر *** چشم بگشا در دل هر یک نگر

پس چرا از ابلهی پیش تو کور *** تن سلیمان است و اندیشه چو مور

زانک نقشی وز خرد بی‌بهره‌ای *** آدمی خو نیستی خرکره‌ای

*****************

جان من کوره‌ست با آتش خوش است*کوره را این بس که خانه‌ی آتش است

همچو کوره عشق را سوزیدنی است*هر که او زین کور باشد کوره نیست

برگ بی برگی ترا چون برگ شد *** جان باقی یافتی و مرگ شد

چون ترا غم شادی افزودن گرفت * روضه‌ی جانت گل و سوسن گرفت

آنچه خوف دیگران آن امن توست * بط قوی از بحر و مرغ خانه سست

*****************  

دفتر سوم مثنوی:

گر بگویم شرح این بی حد شود *** مثنوی هشتاد من کاغذ شود

میل جان اندر ترقی و شرف *** میل تن در کسب اسباب علف

عاشقان را شد مدرس حسن دوست *** دفتر و درس و سبقشان روی اوست

عاشقان را کار نبود با وجود *** عاشقان را هست بی سرمایه سود

*****************

منگر اندر نقش زشت و خوب خویش *** بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش

منگر آنکه تو حقیری یا ضعیف *** بنگر اندر همت خود ای شریف

تو به هر حالی که باشی می‌طلب *** آب می‌جو دایما ای خشک‌لب

خشکی لب هست پیغامی ز آب *** که بمات آرد یقین این اضطراب

کین طلب‌کاری مبارک جنبشی است**این طلب در راه حق مانع کشی است

*****************

هر که را بینی طلب‌کار ای پسر *** یار او شو پیش او انداز سر

کز جوار طالبان طالب شوی *** بر ظلال غافلان غالب شوی

*****************

عشق از اول چرا خونی بود؟ *** تا گریزد آنکه بیرونی بود

*****************

آفتی نبود بتر از ناشناخت *** تو بر یار و ندانی عشق باخت

یار را اغیار پنداری همی *** شادیی را نام بنهادی غمی

اینچنین نخلی که لطف یار ماست *** چونک ما دزدیم نخلش دار ماست

اینچنین مشکین که زلف میر ماست *** چونک بی‌عقلیم این زنجیر ماست

*****************

آن یکی در مرغزار و جوی آب *** و آن یکی پهلوی او اندر عذاب

او عجب مانده که ذوق این ز چیست * و آن عجب مانده که این در حبس کیست

هین چرا خشکی که اینجا چشمه هاست * هین چرا زردی که اینجا صد دواست

*****************

بر امید زنده‌ای کن اجتهاد *** کو نگردد بعد روزی دو جماد

این خوشی در قلبها عاریت است *** زیر زینت مایه‌ی بی زینت است

*****************

مرگ او و مرگ فرزندان او *** بهر حق پیشش چو حلوا در گلو (یا حسین)

دوزخ اوصاف او عشق است و او *** سوخت مر اوصاف خود را مو بمو

(با تصرف) دوزخ اوصاف بد عشق است، جو *** پس بسوز اوصاف بد را مو به مو

ای دریغ آن دیده‌ی کور و کبود *** آفتابی اندرو ذره نمود

*****************

جمله در زنجیر بیم و ابتلا *** می‌روند این ره بغیر اولیا

می‌کشند این راه را بیگاروار *** جز کسانی واقف از اسرار کار

جهد کن تا نور تو رخشان شود *** تا سلوک و خدمتت آسان شود

کودکان را می‌بری مکتب به زور *** زانک هستند از فواید چشم‌کور

چون شود واقف به مکتب می‌دود *** جانش از رفتن شکفته می‌شود

می‌رود کودک به مکتب پیچ پیچ *** چون ندید از مزد کار خویش هیچ

جهد کن تا مزد طاعت در رسد *** بر مطیعان آنگهت آید حسد

هر دو را (هین تو را) این جست و جوها زان سری است *** این گرفتاری دل زان دلبری است

هر محب را جست و جوها زان سری است *** این گرفتاری دل زان دلبری است

چشم کودک همچو خر در آخر است *** چشم عاقل در حساب آخر است

من عجب دارم ز جویای صفا *** کو رمد در وقت صیقل از جفا

*****************

دفتر چهارم مثنوی:

عشق مولی کی کم از لیلی بود *** گوی گشتن بهر او اولی بود

گوی شو می‌گرد بر پهلوی صدق *** غلط غلطان در خم چوگان عشق

داند او کو نیک‌بخت و محرم است *** زیرکی ز ابلیس و عشق از آدم است

زیرکی بفروش و حیرانی بخر *** زیرکی ظنست و حیرانی نظر

عقل را قربان کن اندر عشق دوست *** عقلها باری از آن سویست کوست

*****************

دفتر ششم مثنوی:

ملک دنیا تن‌پرستان را حلال *** ما غلام ملک عشق بی‌زوال

روی در روی خود آر ای عشق‌کیش *** نیست ای مفتون ترا جز خویش خویش

طب جمله‌ی عقلها منقوش اوست *** روی جمله دلبران روپوش اوست

عشق مستسقیست مستسقی‌طلب *** در پی هم این و آن چون روز و شب

نیستشان از جست‌وجو یک لحظه‌ایست *** از پی همشان یکی دم ایست نیست

خوب‌رویان آینه‌ی خوبی او *** عشق ایشان عکس مطلوبی او

جمله تصویرات عکس آب جوست *** چون بمالی چشم خود خود جمله اوست

دین من از عشق زنده بودن است *** زندگی زین جان و سر ننگ من است

چند درد فرقتش بکشد مرا *** سر ببر تا عشق سر بخشد مرا

علم بودش چون نبودش عشق دین *** او ندید از آدم الا نقش طین

مایه در بازار این دنیا زر است *** مایه آنجا عشق و چشمان تر است

عشق را با پنج و با شش کار نیست *** مقصد او غیر جذب یار نیست

*****************